تبلیغات
ندای یک بسیجی عاشق - درد نوشت جدید

ندای یک بسیجی عاشق

ندای یک بسیجی عاشق 313135

واما خاطره شاید بی ربط به این دردنوشت ولی بنظرم اومد این خاطره به این موضوع میاد.
یک شب بعد نماز بود جمع شده بودیم بریم سینما فیلم سینمای ملک سلیمان را ببینیم و بحساب یک تفریحی و جذابیتی برای بچه ها ایجاد کنیم البته از یک ماه قبل بچه ها را آماده کرده بودیم ؛چون سینماس دیگر و بی حجابی و یک سری حاشیه های دیگر.
داشتیم از پله های مکان فرهنگی میرفیتم پایین که یکهو  دیدم یکی از مسئولان مهم مکان فرهنگی شهرمان آمد و گفت کجا کجا الان بازرس از تهران آمده می خواد حلقه های شما را ببیند.
عکس العمل من عکس العمل بچه ها عکس العمل مسئول عکس العمل سینما
با تمام عصبانیت بچه ها و غرغرشون به این شرط موندیم که سریع تموم شود و برویم، دوباره نشستیم این مسئول که مهم هم بود اومد و متوجه شد که بچه میخوان برن 5 دقیقه صحبت کرد و قبلی از اینکه برود بنده را بقل کردند و بوسیدندو گفتند ان شالله خدا بهتان کمک کند.
مینی بوس پر شده بود ما هم با موتور یکی دیگر از مسئولین راهی شدیم

[ چهارشنبه 1397/03/30 ] [ 135 313 ]

[ نظرات() ]


پشتیبانی